الغزالي
59
كيمياى سعادت ( فارسى )
جنبانيدن . گفتند : اين را هيچ حيلت نيست مگر آن كه دعا كنيم و هر كسى كردار نيكوى خويش بر خداى عرضه كنيم تا باشد كه خداى - تعالى - ما را به حقّ آن فرج دهد ، يكى گفت از آن سه مرد : بار خدايا ! دانى كه مرا مادرى بود و پدرى كه هرگز پيش از ايشان طعام نخوردمى و زن و فرزند را ندادمى ، روزى به شغلى مشغول شدم و شب دير باز آمدم ، و ايشان خفته بودند ، و آن قدح شير كه آورده بودم بر دست من بود اندر انتظار بيدارى ايشان ، و كودكان زارى همىكردند و همىگريستند ، و من گفتم تا ايشان پيشتر نخورند شما را ندهم و ايشان تا صبح بيدار نشدند ، و من آن شير بر دست همىداشتم و من و كودكان گرسنه ، بار خدايا ! اگر دانى كه اين جز براى رضاى تو نبود ما را فرج فرست ، ! چون اين بگفت سنگ بجنبيد ، و سوراخى پيدا شد اما نه چنان كه بيرون توانستند شدن . آن ديگر مرد گفت : بار خدايا ! دانى كه مرا دختر عمّى بود و من بر وى فتنه بودم [ 1 ] و مرا طاعت نمىداشت ، تا قحطى پديد آمد : اندر ماند و با من گستاخى [ 2 ] كرد ، صد و بيست دينار با وى دادم به شرط آنكه مرا طاعت دارد ، چون بدان كار نزديك شدم گفت كه از خداى - تعالى - نترسى كه مهر وى [ 3 ] بشكنى بىفرمان وى ؟ من بترسيدم و زر بگذاشتم و قصد وى نكردم ، و [ 4 ] در همه جهان بر هيچ چيز حريصتر از آن نبودم ، بار خدايا ! اگر دانى كه جز براى تو نكردم ما را فرج فرست ! ، پس سنگ بجنبيد و پارهء ديگر گشاده شد ، و ممكن نبود بيرون شدن . پس آن ديگر مرد گفت : بار خدايا ! دانى كه من يك بار مزدورانى داشتم ، مزد همه بدادم مگر يك كس كه بشد و مزد بگذاشت ، بدان مزد وى گوسفندى خريدم وى را [ 5 ] ، و بدان بازرگانى مىكردم به نام وى تا مال بسيار شد . يك روز آن مرد به طلب مزد خويش آمد ، يك دشت پرگاو و گوسفند و اشتر بود . گفتم : اين همه مزد تو است ، گفت : بر من همىخندى ؟ گفتم : نه ، كه همه از مال تو حاصل شده است .
--> [ 1 ] مفتون و عاشق او بودم . [ 2 ] گستاخى ، شوخى و جلفى . [ 3 ] مهر وى ، مهرى را كه او ( خداى تعالى ) نهاده است . [ 4 ] ( و او حاليه ) ، و حال آنكه . [ 5 ] براى او .